اول راه من و تو خنده کن اول راهيم منو تو بي سر پناهيم اگه عشقمون نباشه هر دوتاييمون تباهيم همه ي هستي مو باختم از خيال با تو بودن شب و روز ترانه ساختم اگه تو با من نباشي زندگيم برام تمومه اگه تو از من جدا شي هيچ کسي رو دوست ندارم واسه ي ديدن چشمات لحظه ها رو کم ميارم تا ابد با هم بمونيم همه ي ترانه ها رو واسه عشق هم بخونيم اخه هستي تو کنارم باورم نمي شه اي واي ديگه هيچي کم ندارم هميشه باشي تو يارم يه دفه تنهام نذاري اخه بي تو بي قرارم
واسه ي داشتن عشقت
من توو دنيا تک وتنها
من به جزتو توي دنيا
منو تو قراره انگار
امشب انگار غم ندارم
قول بده اي نازنينم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 13:58 توسط کیوان مشکی پوش |
مستی شبي از روي مستي مي گذشتم از دم ويرانه اي 
به ناگه چشم مستم خيره شد بر خانه اي
لنگ لنگان پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان ديدم صحنه ي ديوانه اي
پدري کور و عليل - مادري مات و مبهوت - پسرک از سوزسرما دندان به لب...دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي !!
زان پس لعنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوي هر کاشانه اي!
تا نبينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي...
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:16 توسط کیوان مشکی پوش |
سلام دوستان ..... می دونم تقریبا همتون از من دلخورید که چرا چند وقته نمیام سر بزنم ..... واقعا شرمندم ..... ۲ ماه پیش مشکلی واسم پیش اومد که هنوز باهاش در گیرم ..... دیگه خسته شدم ...... دارم میرم سوریه پیش حضرت زینب ...... به امید اینکه حاجتمو بگیرم یا علی طبع مىخواهد كه وصف زينب كبرى(س) كند ليك، قطره كى تواند صحبت از دريا كند؟ توسن طبعم در اينجا پاى در گل مانده است مرغ بى پَر چون سفر بر عرصه عُنقا كند؟ نطق گويا عاجز است از شرح و ذكر وصف او كى تواند خامه مدح آن ملك سيما كند؟ جد پاكش مصطفى(ص)، باب كبارش مرتضاست(ع) مادرش زهرا(س) كه مدحش ايزد يكتا كند چون حسين(ع) و چون حسن(ع) دارد برادر، هر يكى ناز بر موسى بن عمران(ع)، فخر بر عيسى (ع)كند در شهامت بود وارث بر على مرتضى(ع) همت والاى او تفسير «كرمنا» كند دختر زهرا(س) كه در حجب و حيا و عصمتش نقش مادر را به خوبى در جهان ايفا كند در شجاعت چون حسين(ع) و در صبورى چون حسن(ع) در عبادت پيروى از مادرش زهرا(س) كند دّر درياى عفاف و گوهر گنج حياست عفتش ياد از حياى مريم عذرا(س) كند گاه در آغوش گيرد اصغر(س) لب تشنه را تا بخوابد آب را در خواب خود رؤيا كند گاه دلدارى دهد بر مادران سوگوار گاه دلجوئى ز آل و عترت طاها كند گاه آيد بر سر نعش برادر از خِيم از ته دل ناله و فرياد و واويلا كند گاه هم گيرد ز دست دختران بى پناه از خيام سوخته رو جانب صحرا كند كيست چون زينب(س) كسى كو در ديار كربلا ناله جانسوز او تاثير در دلها كند؟ كيست چون زينب(س) كه با يك جلوه از نور رُخش رخنهها در قلب موسى(ع)، در دل سينا كند؟ كيست چون زينب(س) كه در راه رواج دين حق مو به مو برنامه دين خدا اجرا كند؟ كيست چون زينب(س) كسى كو در ره دين خدا در جهان دار و ندار خويشتن اهدا كند؟ كيست چون زينب(س) كسى كو با اسيرى خودش خون پاك كشتگان كربلا احيا كند؟ كيست چون زينب(س) كه با تدبير مظلومانهاش دشمن پست و زبون را تا ابد رسوا كند؟ كيست چون زينب(س) كسى كو در ميان دشمنان چون على مرتضى(ع) در نطق خود غوغا كند؟ كيست چون زينب(س) كه در بزم يزيد بى حيا(لع) خطبهاى ايراد كرده محشرى برپا كند؟ كيست چون زينب(س) كه او با يك كلام آتشين تنگ و تاريك اين جهان در ديده اعداء كند؟ دختر شير خدا بود و خودش هم شير بود كس نديده شير را كز روبهان پروا كند در جهان املاء دين را كرده انشاء مو به مو كيست چون زينب(س) كه اين املاء را انشاء كند؟ پيروى بايد كند از دخت زهرا(س) و على(ع) هر كه مىخواهد كه راه دين حق پيدا كند روز محشر گر به شكوه لب گشايد بى گمان محشرى ديگر به پا در محشر كبرا كند دشمنانش در سقر سوزند در نار غضب دوستانش هم مقر در سايه طوبا كند کربلايي! غم مدار از گير و دار روز حشر دختر زهرا(س) اگر از راه لطف ايما كند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:53 توسط کیوان مشکی پوش |
مجنون لیلی روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی.....!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 21:9 توسط کیوان مشکی پوش |
شعر خدا ابلیس ٬ ای خدای بدیها ! تو شاعری من بارها به شاعریت رشک برده ام شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای غافل منم که اینهمه افسوس خورده ام "عشق" و "قمار" شعر خدا نیست ٬ شعر تست هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند غیر از خدا که هیچیک از این دو را نخواست در "عشق" و در "قمار" ٬ کسی پارسا نماند "زن" شعر تست با همه مردم فریبی اش "زن" شعر تست با همه شور آفریدنش "آواز" و "می" که زاده ی طبع خدا نبود این خوردنش حرام شد ٬ آن یک شنیدنش در "بوسه" و " نگاه" ٬ تو شادی نهفته ای در "مستی" و "گناه" ٬ تو لذت نهاده ای بر هر که در بهشت خدائی طمع نبست دروازه ی بهشت زمین را گشاده ای اما اگر تو شعر فراوان سروده ای شعر خدا یکی است ٬ ولی شاهکار اوست شعر خدا غم است ٬ غم دلنشین و بس آری ٬ غمی که معجزه ی آشکار اوست دانم چه شعر ها که تو گفتی و او نگفت یا از تو بیش گفت و نهان کرد نام را اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند.... آیا تو خود کدام پسندی؟ کدام را؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:24 توسط کیوان مشکی پوش |
ای عشق ....... ای عشق ! همه بهانه از توست من خامشم ٬ این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من اندوه خویش را ندانم این گریه بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست ٬ همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا؟؟ طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه غم نیست مست از تو ٬ شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت؟؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو ٬ چه توسنی کند عقل ؟؟ رام است که تازیانه از توست من میگذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک بر گیر که اینجا سر و آستانه از توست!! 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:4 توسط کیوان مشکی پوش |
کمکم می کنی که بمیرم؟ اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟ آنگاه كه دوستم نداشتي آهسته بگو تا آهسته بشكنم
تو داري قصه مي گي..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:17 توسط کیوان مشکی پوش |