تبليغاتX
سلطان عشق

سلطان عشق

رضا صادقی

شعر خدا

 

ابلیس ٬ ای خدای بدیها ! تو شاعری

من بارها به شاعریت رشک برده ام

شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای

غافل منم که اینهمه افسوس خورده ام

"عشق" و "قمار" شعر خدا نیست ٬ شعر تست

هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند

غیر از خدا که هیچیک از این دو را نخواست

در "عشق" و در "قمار" ٬ کسی پارسا نماند

"زن" شعر تست با همه مردم فریبی اش

"زن" شعر تست با همه شور آفریدنش

"آواز" و "می" که زاده ی طبع خدا نبود

این خوردنش حرام شد ٬ آن یک شنیدنش

در "بوسه" و " نگاه" ٬ تو شادی نهفته ای

در "مستی" و "گناه" ٬ تو لذت نهاده ای

بر هر که در بهشت خدائی طمع نبست

دروازه ی بهشت زمین را گشاده ای

اما اگر تو شعر فراوان سروده ای

شعر خدا یکی است ٬ ولی شاهکار اوست

شعر خدا غم است ٬ غم دلنشین و بس

آری ٬ غمی که معجزه ی آشکار اوست

دانم چه شعر ها که تو گفتی و او نگفت

یا از تو بیش گفت و نهان کرد نام را

اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند....

آیا تو خود کدام پسندی؟ کدام را؟

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:24 توسط کیوان مشکی پوش |


 

ای عشق .......

 

ای عشق ! همه بهانه از توست

من خامشم ٬ این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندوه خویش را ندانم

این گریه بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون شده ی تو را زبان نیست

ور هست ٬ همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه غم نیست

مست از تو ٬ شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت؟؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو ٬ چه توسنی کند عقل ؟؟

رام است که تازیانه از توست

من میگذرم خموش و گمنام

آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک بر گیر

که اینجا سر و آستانه از توست!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:4 توسط کیوان مشکی پوش |



کمکم می کنی که بمیرم؟

 

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

آنگاه كه دوستم نداشتي آهسته بگو تا آهسته بشكنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:17 توسط کیوان مشکی پوش |


 

 

آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان کار نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم
 به زندان جفايت هم كشاني دوستت دارم
 به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق را گفت
 درون سينه ی تنگم نهاني دوستت دارم
 چه حاصل از جفا كردن ٬ چه سود از مهر ورزيدن
 مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:27 توسط کیوان مشکی پوش |


ای آسمان...

 

بازم ببار اي آسمون ٬ شايد منم گريه كنم
بغض سكوتو بشكنم ٬ اشكم به تو هديه كنم
نگاه نكن كه ساكتم ٬ دلم اسير سايه هاست
نگاه خستمو ببين ٬ كه لبريز از گلايه هاست
كوير خشك گونه ام ٬ اشكي به روي خود نديد
لبانم ز خنده دور شدن ٬ هيشكي كلامي نشنيد
يه عمره غم توی دلم ٬ نشستو بيرون نميره
لباي بي خنده ی من ٬ تو حسرتو غم ميميره
رفت و منو تنها گذاشت
روزو شبا ٬ منو به بازي ميگيرن
ستاره هاي نقره اي ٬ تو دست ابرا اسيرن
اي آسمون تو هم ببار ٬ شايد يه كم سبك بشي
نگاه به بغض من نكن ٬ نگو به زودي پير ميشي
ديگه گذشت از منو دل ٬ شكوفه ها منتظرن
دشتاي سبز دل  تو ٬ يه عمريه كه باريدن. 

"اگر معناي عشق را مي فهمم، همه به خاطر توست."

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 7:54 توسط کیوان مشکی پوش |


 

حسِ غريبي است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر .

تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

خواستم برايت هديه اي بفرستم تا شادت کنم

گل گفت : مرا بفرست تا با عطر خود شادش کنم

گفتم:او خودش گل است

خار گفت: مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم                                                                                                      

گفتم: او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد

 بلبل گفت: مرا بفرست تا با آوازم شادش کنم                                                                                                               

گفتم نه او خوش صدا ست

 ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد و  مي گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:30 توسط کیوان مشکی پوش |


 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:56 توسط کیوان مشکی پوش |