تبليغاتX
سلطان عشق

سلطان عشق

رضا صادقی

حسین ...

 

فرمانده ی عشاق دل آگاه حسین است

بیراهه مرو ساده ترین راه حسین است

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:25 توسط کیوان مشکی پوش |


ای نازنین

 

چشم او از چشم من زیباتر است
قامتش از قامتم رعنا تر است
خون او از خون من رنگین تر است
هم نجیب و ساده وسنگین تر است
جامه هایش بهترین جامه هاست
نامه هایش بهترین نامه هاست
حرف هایش دلنواز و دلبر است
خرمن گیسوی او مشکی تر است
در مقام و مال و شهرت برتر است

اما من ای عزیز ای نازنین عاشق ترم
در بیان عشق خود صادق ترم
من از او در عشق تو مجنون ترم
خسته و دیوانه و دلخون ترم
بی تو می میرم و با عشق تو من زنده ام
از شمیم عشق تو آکنده ام
حالا فکر کن در من و او
هر که را می خواهی ای زیباترم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:47 توسط کیوان مشکی پوش |


مهربانم ...



من با تو سخن می گویم..

رساتر از همیشه...

و تو حرفهایم را می شنوی...

روشن تر از هر روز...

بگذار از عشق سخن نگویم...

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛

چرا که من عشق را با کلام در نیافتم...

برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..

چیزی است وسیع تر از همه اینها؛

وسیع است و با نجابت..

مانند دلت...

با شکوه است و پر رمز و راز..

همانند چشمانت..

عمیق است و پر از صداقت...

همانند اندیشه هایت....

بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت.. وبه ژرفناکی نگاهت..

و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!

چه رازیست در این فاصله.. نمی دانم

که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند...

و من؛ شیدا می مانم..

بگذار از عشق سخن نگویم؛

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....!!!

دوستت دارم ای نازنین

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:32 توسط کیوان مشکی پوش |


 

فصل تو ...

 

لحظه هاي سخت تنها ماندنم

با تو يك دنيا قشنگي مي شود

با تو حتي خوابهاي تلخ من

يك بغل روياي رنگي مي شود

هيچ مي داني دلم اين روزها

بي تو دائم بي قراري مي كند؟

عصر بغض آلود و خيس جمعه ها

در فراقت سخت زاري مي كند؟

نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟

نامه اي از لحظه هاي انتظار

از ميان كوچه هاي تنگ دل

نامه اي از باغ سيب بي بهار

آسمان هم باز باريدن گرفت

مي نوازد چنگ باران را خدا

بوي خوب خاك و عطر ياد تو

مي كشد تا شهر رويايت مرا

كاش در اين لحظه هاي تلخ درد

شانه هايت تكيه گاه گريه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه هاي كهنه اش را مي ربود!

چشمهاي خيس من در يك اميد

قلب من در آرزوي وصل توست

سوخت باغ هستي ام در اين خزان

خوب مي دانم بهاران فصل توست!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:25 توسط کیوان مشکی پوش |


عطر تو....

 

آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم

آرام تر از عطر شبنم و برگ

به بوی تو آویخته ام امشب تنهاییم را

چه قدر از تماشای تو خالی بوده ام

چه قدر از تمنای تو سرشار بوده ام

باغ بی نام و نشانی بوده ام

رها شده در فراموشی و خاموشی بوده ام

به نوازش سر انگشت عطر تو برخاستم از خواب

عطر تو نازنین

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:0 توسط کیوان مشکی پوش |


خانه ی ما......

 

تو هر جايي كه باشي ٬ خونه اونجاست ٬ بذار يك لحظه اين روياي من شه

براي ديدنت سقفي ندارم ٬ بذار اين چند تا ديوار هم نباشه

توي اين خونه يك آرامشي هست ٬ كه من حس مي كنم با  هر ۲مونه

هموني كه شب  از هر جاي دنيا منو ميتونه برگردونه خونه

من از اين خونه هر جايي كه ميرم ٬ نمي تونم تو رو يادم نيارم

چه قدر خوبه دلت اشوب بي من ٬ من اين دل شوره ها را دوووووست دارم.......

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:18 توسط کیوان مشکی پوش |


چگونه بسويت بيايم ؟

 

اي ستاره آسمان شبهاي تيره و تار من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است ؟

اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من با اين فاصله اي که بين من و تو مي باشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونت ميسر است؟

 اي  آسمان آبي من ، بين من و تو فاصله اي است پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم ؟

آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره ات بوسه زنم .

آري اي مهتاب من پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم .

و اي آسمان آبي ام ، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر از عشقت براي هميشه بنشينم و شب را با آن وسعت آبي ات آشتي مي دهم تا هميشه آبي بماني .

دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري بين ما

اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم

 اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله است ؟

انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم .

کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس آرامش و عاشقي کنم .

کاش تو اي ستاره من ، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از عشق و محبت را به من هديه دهد

 کاش اي خورشيد من ، کاش غروب عاشقي زودتر فرارسد تا زماني که در پشت کوهها مي روي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم .

اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و مي توانم چهره ات را از نزديک ببينم ، سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من مي کني

 اي خورشيد من از ظهر هاي تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در بلند ترين نقطه آسمان مي درخشي انتظار آن را مي کشم که شايد پرنده ياستاره يا خورشيد شوم ، ويا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خود احساس کنم و ببينم .

شايد در خواب ستاره يا خورشيد يا پرنده شوم ،اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام ، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند مي شود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند  و بعد از اين دنيا وداع بگويم .

" آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:26 توسط کیوان مشکی پوش |


لذت یک روز زندگی

 

۲ روز مانده به پایان زندگی اش ٬ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها ۲ روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت ٬ خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ٬ خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ٬ خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ٬ خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ٬ خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ٬ خدا سکوتش را شکست و گفت : ( عزیزم ٬ اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقی است . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . )

لا به لای حق حقش گفت : ( اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد ... ؟ )

خدا گفت : ( آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ٬ گویی که هزار سال زیسته است و آن کس که امروزش را در نمی یابد ٬ هزار سال هم به کارش نمی آید . )

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : ( حالا برو و زندگی کن . )

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ٬ می ترسید راه برود ٬ می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... با خودش گفت : ( وقتی فردایی ندارم ٬ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ٬ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . ) 

آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید ٬ زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ٬ می تواند بال بزند ٬ می تواند پا روی خورشید بگذارد ٬          می تواند ...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ٬ زمینی را مالک نشد ٬ مقامی بدست نیاورد . اما ...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ٬ روی چمن خوابید ٬ کفش دوزکی را تماشا کرد ٬ سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ٬ لذت برد و سرشار شد و بخشید ٬ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : ( امروز او در گذشت ٬ کسی که هزار سال زیسته بود !! )  

   

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:40 توسط کیوان مشکی پوش |