حسِ غريبي است دوست داشتن. وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند خواستم برايت هديه اي بفرستم تا شادت کنم گل گفت : مرا بفرست تا با عطر خود شادش کنم گفتم:او خودش گل است خار گفت: مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم: او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد بلبل گفت: مرا بفرست تا با آوازم شادش کنم گفتم نه او خوش صدا ست ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد و مي گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:30 توسط کیوان مشکی پوش |
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:56 توسط کیوان مشکی پوش |
غم بی تو ماندن بی تو ماندن تنها غمی است كه هیچ گاه به آن عادت نخواهم كرد. بی تو چون پرنده ای هستم كه به پروازی جاودانی محكوم است، زندان دستهای تو را به جان می پذیرم. از وقتی جدایمان كرده اند زندگی رنگ دیگری به خود گرفته است، بیرنگ مطلق. تمام اشیا گویی مرا به سوی تو می خوانند. دیگر از هیچ چیز و هیچ كس لذت نمی برم كه اندوهی عظیم در سینه ام پنهان است. تو همانی بودی كه باید می بودی. همان پاره ی گمشده ی روح من. چند دریای طوفانی مانده است تا ساحل دلآرام چشمانت؟
دیوانه تر از آنم كه رویای تو را از سر به در كنم و آزاد بیندیشم.
عاشق آزادیم ... اما آن آزادی كه اسیر دستان توست.
تمام وجودم فریاد ندامت سر می دهند، نمی باید تو را از دست می دادم ...... كه دادم.
در كوچه های شهر تو به دنبال تو می گردم، در جستجوی نشانی از تو از همه چیز گذشته ام.
تو ظاهرت انسانی بود و همه پنداشتند كه انسانی، اما من خوب می دانم كه تو زمینی نبودی و نیستی. جوهر وجود تو فراتر از درك این ظاهر بینان انسان نماست.
این چه سری است كه تمام عالم مانع به هم رسیدن ما می شوند ؟
بوی تو را احساس می كنم؛ در كجای این شهر به بندت كشیده اند؟
روزی آرزوی تو خوشبختی من بود، با تو بودن فراتر از خوشبختی است. كجایی تا آرزویت را به چشم ببینم؟
چند فریاد آزادی مانده است تا سرزمین پر اسارت دستان مهربانت؟
چند زندگی بی جان مانده است تا زنده به گور شدن در عمق نازنین وجودت؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:27 توسط کیوان مشکی پوش |
یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : این دیگه چیه؟ روتو بر گردوندی و گفتی هیچی. گفتم:خودم دیدم که گریه کردی. گفتی:نه.این که اشک نیست. گفتم اگه اشک نیست پس چیه؟ گفتی این عشقه. گفتم عشق چیه؟ خیلی مهربون شده بودی. نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق یعنی خاطره. گفتم:خا طره چیه؟ گفتی یعنی خاطره اولین بار که دیدمت. یادت هست؟ گفتم :عشق حقیقی که یک لحظه نیست. خا طره اولین دیدار یک لحظه بود و تموم شد. گفتی :دیدی اشتباه کردی! عشق یعنی تکرار خاطره اولین دیدار که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار میشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و یک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پایین میاد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:4 توسط کیوان مشکی پوش |

ممنوع کردم بوسه را ترسم گرفتارش کند
خواهد که مهمانش کنم لبخندی از شهد لبم
دل میزند شیرینیش ترسم که آزارش کند
وقتست بداند هر چه او خواهد نباشد کام او
افسوس و ناکامی دل شاید که هشیارش کند
صد بار او را گفته ام از برگ گل نازکترم
باید نظر در گفته و رفتارو کردارش کند
ورنه به خواب بیند او گرمای آغوش مرا
سردی آه حسرتش ترسم که بیمارش کند
اشکم در آورده شبی خواهم که جبرانش کنم
باشد هوای پیکرم بر گریه وادارش کند
گفتم که عمری نام تو شه بیت اشعارم شده
شعری سروده تا مرا بانوی اشعارش کند
خواهد که در طرف چمن شاهد بگیرد نسترن
حلقه در انگشت و مرا یک عمر گرفتارش کند
باید نظر در گفته و رفتارو کردارش کند
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط کیوان مشکی پوش |